(پیام اتحاد)
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
درست چهار سال پیش ساعت هفت بعد از ظهر بود که یکی از رفقا برایم تلفن کرد که
باید به هیتروی (فرودگاه بین المللی لندن) بروم و منتظر کسی باشم که فریاد رسای
مردم غرق شده در فراموشی و سکوت دولتمردان و سیاستمداران مردم ماست. او با عقاید
جدیدش میخواهد مردم ما را از گرداب فراموشی بیرون آورد و تمام مردم مارا در محوریت یک رهبر جمع خواهد ، او مسیحاست که درد
مردم را درک کرده و مرهمی از آینده نگری و دوراندیشیست. به خود بالیدم وغرور مسرت
در تمام وجودم یک بار دیگر جهیدن گرفت . آن شب را هرگز نخوابیدم و به فکر این بودم
که این مرد کیست که این چنین تمام هستی و زنده گی لذت بخش خود را در آمریکا برای
رهائی مردم ما رها نموده . قرار بود که هواپیمائ حامل این شخص ساعت دو بعد از ظهر
به لندن فرود آید و من از جمله اولین کسانی هستم که او را با اندیشه جدیدش ملاقات نمایم. البته زمزمه های قبل از آن نیز به گوش میرسید که روشنفکران و دوراندیشان
جامعه هزاره در غرب در صدد راه اندازی یک حزب جدید برگرفته از نسل جدید و با
اندیشه های جدید هستند اما شنیدم که این مرد سپهسالار این حرکت است و اوست که
پیشاپیش قافله حرکت خواهد کرد و این حرکت و شاید هم رهبری. این سخن آنقدر بگوشم اشنا بود که گویا خودم در میان آنانی که به این حرکت دست
زده اند و تماشاگر تمام جریانات. به یاد روزهای میافتادم وقتی پدرم با طوم طراق از
محقق و خلیلی آینده هزاره ها بعد از مزاری سخن میگفت . او تمام امیدش را به این دو
رهبر دوخته بود و از آنها رستم و افراسیاب میساخت و فکرمیکرد که آنها به فکر آینده
بهتر برای مردم است و هیچوقت با سرنوشت
مردم و خون مردم و آینده برای منفعت شخصی شان بازی نخواهد کرد. مثل پدر من هزاران پدر ،خواهر و برادر دیگر در
سرکهای کابل ،بامیان ، هرات ، بدخشان و سایر مناطق برای حمایت از آنان جامه دریدن و فرایاد
کشیدند. درست محقق در در انتخابات ریاست جمهوری گذشته از رای مردم به چنان ابهت و مقام
رسید که همه دولتمردان از او چشم میزدند و تواوم قدرت شانرا در ارضای رضایت او
میدانستند. با آنکه دیگر خلیلی از اذهان مردم شسته شده بود و او دیگر به عنوان
سمبل از عدالت خواهی و عدالت اجتماعی نبود و این محقق بود که بر سر زبانها و در
قلبهای رنجور جا گرفته بود و او را ادامه دهنده راه مزاری بزرگ میدانستند. در مسئله بهسود محقق در سخنانی که در جمع آوارگان بهسود ایراد میکرد قسم خورد که هرگز
آنان را فراموش نخواهد کرد و به هیچ وجهی دست دوستی به آنانی که این چنین ستم روا
داشته دراز نخواهد کرد . از قضیه اصلی دور نشویم ، طیاره حامل پیشگام اندیشه جدید در جامعه هزاره درست
سر وقت به زمین نشست (من از شوق سرمست کننده که داشتم دو ساعت قبل به میدان هوائی
رسیده بودم). رفتم کنار منتظرین دیگر ایستادم تا اولین شخصی باشم که او را بیبینم
و از احوالش جویا شوم. من او را هیچ گاه ندیده بودم ونمیشناختم از خود پرستم
چگونه بشناسم شخصی را که هرگز ندیده ام. بهرحال بعد از چند دقیقه باهم آشنا شدیم و
با هم دور یک میز به صحبت نشستیم. او با قد تقریبا میانه، با چشمان بادامی و ریش
کاملا تراشیده و باروت بلند به نظرم چنان آمد که گویا نه برای رهبری بلکه برای
مرمت و ساخت ماشین الات برقی افغانستان روان است. بعد از دقیقه سر صحبت روی مسائل
که درپیش سخن بمیان آورد و چنان سخن راند که باورم شد که او ناجی ماست. بلی درست
فهمیدید اسم آن شخص اکرم گیزابیست ، شخصی که در سالهای 001 تا 2006 تمام اروپا را
برای یک حرکت جدید و تغیر دهند در افغانستان و خصوصا برای زاره ها پرسه زد و
بالاخره حزبی را به نام "نهضت مدنی افغانستان" یا "نما" بوجود
آورد. شش ماه بعد از آن اکرم گیزابی با کمک جوانان سرشار و فرهنگی مردم حزب
"نما" ثبت وزارت عدلیه کرد و با شعار "تغیر" در افغانستان
ابراز وجود کرد. آقای گیزابی در مراسم افتتاحیه این حزب همچنان از تغیر و راه جدید
سخن راند و از جوانان خواست تا برای تغیر مثبت در جامعه با "نما" هم نوا
شوند. سایت نما هر روز عکس های آقای
گیزابی ، پیام تبریک و تسلیت و نشست ها و مصاحبه های او را بروز میداد و تفسیرمیکرد. در آن آغازین به این باور شدم که نما آن چه من فکر میکردم نیست ، حتی پیام
تبریک به تمام دست اندرکاران نما فرستاد و از موجودیت آن ابراز خرسندی کردم. سایت
نما هرروز سخن جدید برای دیدار کننده گان داشت و شاید تمام هزاره درتمام کشور ها
از این سایت دیدن میکرد و پیام مینوشت. بر حسب معمول من هم خواننده هرروز سایت
"نما" بودم و از کارهای که میکردند حمایت میکردم و پیام های دیگری میفرستادم. میگویند "صدای دهل از دور خوشنماست و عروسی نیک اندیشان به درازا" ،
دیری نگذشت که سایت "نما" رو به خاموشی شد و از کرنای روزهای اول افتاد.
دیگر خبری از آقای گیزابی نشد و پیامی و کلامی هم برای مشتاقین نداشت. جوانانی که با شادابی و طراوت تمام برای "نما"
قلم میزدند دیگر همه چیز را کنار گذاشتند و تماشاگر خاموشی "نما" که
روزگاری به گفته آقای گیزابی "نماد تغیر در افغانستان " بود نشسته اند.
و همه یکی به یکی شروع به قلم زدند به سایتهای دیگری مانند "جمهوری
سکوت" که این نزدیکی راه افتاده و سایت "کاتب هزاره" و سایت های
دیگر کردند. و حال که تقریبا یک سال از المپک پکن میگذرد ، و تقریبا چهار ماه است که از
شهادت مرحوم حسین علی یوسفی و الهه سرور شاید ستاره افغان یادش رفته بادش رفته
باشد اما در سایت "نما" هنوز باقیست و کسی نیست که حتی یک خط برای نما
بنویسد. گرداننده سایت "نما" که یکی از طرفداران پر جم و جوش این حرکت
بود به فکر اینست که چگونه این سایت را که با هزینه بسیار و شاید از جیب شخصی اش
درست کرده به جای دیگر منتقل کند. امروز که مردم هزاره از همه راه مغلوب رهبران شان شده اند ، امروز که تمام
امید ها به فراسوی آینده نامعلوم بسته شده ، امروز که این مردم هیچ صدای ندارند،
امروز که با سرنوشت شان یکبار دیگر دیگر معامله کردند. امروز که بازار حمایت و
حمایت بازی ها گرم است ، کجاست آن شعار های تغیر و راه جدید ؟ آیا راه جدید معامله است ؟ اگر به این معامله ها باور کنیم ، اگر به وعده ها و نوید ها تن در دهیم معلوم
است که ما هنوز از گذشته ها درس عبرت نگرفته ایم نه از گذشته های دور بلکه از سه و
چهار سال پیش. وقتی حامد کرزی در دیدارش از مردم بامیان وعده کرد که سرکهای بامیان
را در ظرف یکسال پخته خواهد کرد آخرش به کاه گل رسید اون هم با همت خود مردم. وعده
داده بود تا به سرنوشت مردم بهسود و مسئله کوچیها رسیدهگی خواهد کرد در عوض اش
هزاران انسان بیگناه را از خانه اش بیرون راند و صد ها انسان به دستور و حمایت
دولت او به شهادت رسید و حال معامله برای پنج وزارت و چیز های دیگر . "نما" امروز نه تنها دیگر "نماد تغیر در افغانستان و مردم
نیست" بلکه سکوت و فراموشی دیگر است. سکوت برای قدرت وفراموش کردند مردم برای معامله ها. بگذار "نما "
را نه "تغیر" بلکه سکوت بنامیم "نهضت سکوت افغانستان". هرگز شرف به سفره ننگین نداده ایمدست تهی وخانه بدوشی گواه ماست دوستان عزیز : خیلی وقت بود که سری به این وبلاگم نزده بودم همیشه سایت های خبری و سیاسی -اجتماعی را مرور میکردم و بس. غوغای انتخابات در افغانستان فراسوی جهان و افغانستان را گرفته است هرکه قلمی برداشته خواسته و یا ناخواسته خود را درگیر این بازی "موش و گربه" میکند. جای تاسف اینجاست که بعضی دوستان بدون درک مسائل و نگاه عمیق به حرکت ها به کوبیدن و سرزنش این و آن میپردازند که بعضا دارای هیچ گونه پشتوانه اسنادی و یا تئوریک شایعاتی را پخش میکنند و میخواهند در این دنیای مجازی خودنمائی کنند. سایت وزین جمهوری سکوت که من یکی از دیدارکننده دائمی هستم و به آنانی که مینویسند احترامی خاصی هم دارم. اما متاسفانه دو روز پیش به مقاله برخوردم که نوشته بود "پدیده به نام بشر دوست". این مقاله که تماما از روی نیل های شخصی نویسنده نوشته شده است و بشردوست را به مسخره گرفته است و او را یک شخص خیال باف به خوانندهگان معرفی کرده است. آیا واقعا بشر دوست یک خیال باف است؟ برای درک بهتر از بشردوست خوب است نگاهی گذرا به زنده گی این شخص بیاندازیم و او را با رقبای دیگرش چه در سطح ریاست جمهوری و چه در سطح ژورنالیستی مقایسه کنیم. رمضان بشر دوست دارای سه دکترا از دانشگاه معروف فرانسه است و نویسنده کتاب "قانون اساسی در تاریخ افغانستان" و اولین کتاب است که در این رابطه نوشته شده و برنده جائزه کتاب سال پاریس است. او سرسخت ، کوشا و با مرام است و از رنج مردم رنج میبرد و شادی مردم را جشن میگیرد. نه لندکروزر دارد و نه "خود را به کشور های خارجی فروخته است" درمقابل خیلی از کاندید های ریاست جمهوری در افغانستان فاقد تحصیلات عالیست و برای همین بعد از گذشت یک ماه خود را و رای به شخص دیگر میدهند و با سرنوشت مردم معامله میکنند ناگفته نماند که در تحصیلات آقای کرزی که هفت سال زمام امور افغانستان را بدوش داشت شک و تردید وجود دارد (یعنی او هم بیسواد است ) . این در سطح کلی افغانستان اما برمیگردیم برای مقایسه بشردوست با رقبای سیاسی اش در درون مردم هزاره. آقای امیری ، بشر دوست را چنین به باد مسخره میگیرد "اینک بشر دوست در دنیایی سیاست در حال تجربه کردن است. او باشمشیر چوبین به جنگ فساد می رود و با نیروهای خارجی، مشهد و پیشاور وپنجده را می گیرد. مشکل آوارگان را با سپردن کاخ ریاست جمهوری به آنها حل می کند و بودجه کشور را از گمرک اسلام قلعه تأمین می نماید. تمام روستا ها را شهر می کند و تمام شهر ها را پر از دانشگاه می سازد. دشت ها را آباد می کند و راه ها را آزاد و چهار صد نوع معدن را در دوران ریاست جمهوری اش نه تنها استخراج و به بهره بر داری می رساند که با فروش آن ملت را یک شبه ثروتمند نیز می سازد. بشر دوست واقعا یک دن کیشوت است.اوحماقت را با صداقت، سادگی را با بلاهت و انتقاد را با شعبده بازی در آمیخته و از خود پدیدۀ جذاب و قابل تأ ملی ساخته است. فلکس واگن مشهور او نیز به یابوی پیر و از حال رفته ای دن کیشوت بی شبا هت نیست." بلی آقای بشر دوست با شمشر چوبین به مبارزه آنانی میرود که سرنوشت مردمش را به باد مسخره گرفته است و این مردم بیگناه را گاهی به راست و گاهی به چپ برای منافع شخصی خویش میفروشند. اگر بشردوست با شمشر چوبین به جنگ دیو های جامعه نرود چه کسی از آقای خلیلی بپرسد که این قصر و عمارات را ازکجا کرده ؟ چه کسی باید درد جامعه را بگوش قدرتمندانی برساند که هر روز شیره مردم را برای شخص خوشان میکشند. چه کسی باید بگوید که در بهسود انسان ها از گرسنگی میمیرد اما اقای خلیلی در لندن "پیزا شاب " باز میکند و برای آیینده اش سرمایه گذاری میکند؟ ادامه دارد..................................................
| :قالبساز: :بهاربیست: |



